باید بنویسم امشب . بنویسم از آن بیت دیوانه کننده ی حضرت مولانا که پیش تر هم پریشانم کرده بود ، بارها !
رفتم بر درویشی ، گفتا که " خدا یارت "
گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم
هرچه قدر هم که چشم هایم خسیس و کم کار باشند ، این بیت ، باران می شود و تر می کند زمین خشک دیدگانم را .....
چه خوب ، چه خوب که .....
چه می لرزاند دل آدم را این بیت !!!!!!
من ، شه یار ، شه یار ، شه یار .......
می دانم همه ی خوبی لحظه های امشب ، بابت خوبی های زینت عبادت کنندگان است که عطر شده و پاشیده روی ثانیه های شعبان یک هزار و چهارصد و سی و یک !
و چه دقیقه های خوب دیگری در راه است ......
می رسیم به نیمه ی شعبان و خورشیدی که هنوز بیرون نیامده از پشت ابرها ...
یا الله !
می دانم خیلی دورم از این که ادعا کنم دوستدارش هستم ، اما دلم تاب نمی آورد که نگویم ، که نخواهم " تمام شود روزهای دوری "
که بخواهم که بیاید که پاک شود " انتظار " از لغت نامه ها ....
که بخوانم برایش :
تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما
نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو
که چشم هایم خیس شود و از زبان منزوی بخوانم برایش :
دل می دهد بشارتم از بازگشتنت
وز روهای خالی از این اضطراب ها
آن روز دور نیست که فانوس می شوند
در کوچه های آمدنت آفتاب ها
حالا که گوش می کنم به قطعه ی ششم " تنیده در خطوط موازی " ،کاش ، کاش لحظه ای بنوازی تار دلم را یا الله
به قول مولانا :
گر بد و نیکیم ، تو از ما نگیر
ما همه چنگیم و دل ما چو تار
گاه یکی نغمه ی تر می نواز
گاه ز تر بگذر و رو خشک آر
گر ننوازی دل این چنگ را
بس بود اینش که نهی بر کنار
می دانی که چه اندازه مشتاق لمس سرانگشتانت است این چنگ بی نوا ...