تبليغاتX
تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو

خیال کن که غزالم ، بیا و ضامن من شو

 

الا غریب خراسان !

سلام

خدای را شکر که یاد شما بهانه ای شد برای گشودن این صفحه در سال تازه .

حالا که مدام گوش می دهم به قطعه ِ غزال از آلبوم بی واژه ساخته ی آریا عظیمی نژاد ، خیال می کنم

غزال شده ام و در اشتیاق ضمانت حبیب خراسان !

یاد شما عجیب وزیده در سرم و لال مانده ام از بیان شوقم .

همین قدر کافی ست که از قول علی معلم و  هم نوا با محمد اصفهانی به بانگ بلند  بخوانم برای شما :

 

نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا دل از نشانه بیفتد

و همه ی این ها بهانه است برای این که حرف اول و آخرم را بگویم :

السلام علیک یا  علی ابن موسی الرضا

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:53  توسط   | 

امشب براستی شب ما روز روشن است

هر قدر هم که سوی چشمانم کم باشد نمی توانم ساده عبور کنم از شمشادهای صورتی

رنگ جلوی در دانشگاه تهران که در انتظار نوازش سرانگشتانم هستند .

هراندازه گوش هایم بسته بوده این روزها ، نمی شود به نشنیدن بزنم خود را ، آن هم با این

سروصدایی که سبز شدن برگ ها به پا کرده اند  !

باید برم سراغ غزلیات جناب سعدی که نسخه ای بپیچد برای حال و هوای این روزهایم تا در گوشم زمزمه کند :

تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی

کس دیگر نتواند که بگیرد جایت

 انگار که ابری  چلانده باشند توی چشم هایم . گریه  می کنم که جا نمانم از باران زمستانی

روزهای آخر سال . شرمنده ام از این همه نابینایی و ناشنوایی ام . از همه ی لحظه هایی که

 دیگران پرکرده بودند جایش را و نفهمیدم . شاید هم فهمیدم و به روی خودم نیاوردم !!

این همه روزبه نعمت اللهی از زبان مولانای عزیز برایم خواند :

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

به قول فروغ :

 چرا نگاه نکردم ؟

دل خوشی ام این است که بهار فصل شروع است و امید .

خود حضرت حق در کلام الله فرموده : تنها گمراهان از رحمت خدا ناامید می شوند .

نه ؛ نه ، نمی خواهم از گم راهان باشم . باید که پیدا کنم راهم را .

آیا کسی هست هم راهم  شود ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 1:8  توسط   | 

متی ترانا و نراک

 

کابوس می بینم از پریشانی و حیرانی ! صدایی می پیچد در جانم . بانگ اذان صبح و بعد از آن ، دعای درخواست ظهور فرزند احمد ...

آرام می گیرد سلول های آشفته ی قلبم و می خوانم :

 

ای فرزند احمد ! آیا بالاخره راهی به سوی تو هست ؟

آیا این گذران روزهای ما ، یک روز به تو می رسد ؟

آیا این مسیر عمر ، جایی به تو پیوند می خورد ؟

آیا از این همه درهای بسته ، روزنی به سوی تو هست ؟

آیا تو آمدنی هستی ؟ آیا جمال تو به تماشا نشستنی است ؟

چه طولانی شد این عطش ! چه طاقت سوز شد این تشنگی !

کی می شود صبح ، ناشتای چشمهایمان را به نگاه تو بگشاییم ؟

کی می شود شام ، تصویر تو را به قاب خواب هایمان ببریم ؟*

 

·         ترجمه ی دعای ندبه از  سید مهدی شجاعی در کتاب شکوای سبز 1

·         خوش حالم که بعد از مدت ها ننوشتن ، بهانه ای به این خوبی برای نوشتن پیدا کردم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 6:59  توسط   | 

تلفنی که دیگر زنگ نمی زند

 

عجب بارانی می بارد امشب  . پنجره را باز می کنم و یک شعر عاشقانه می خوانم :

 

صبح به خیر بنفشت

در گوشی تلفن

مرا به جنگلی تبدیل می کند

صد نامه ی عاشقانه ، نزار قبانی  ، ترجمه ی رضا عامری ، تهران ، چشمه :۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:26  توسط   | 

شب تاب

 

تازه چند دقیقه س که " هامون " رو دیدم . بار اولم نبود . قبلن هم دیده بودم اما نمی دونم کی و چند بار ؟!! ولی اینو می دونم که چیزی که الان فهمیدم رو اون موقع درک نکرده بودم . راستش حمید هامون یه جورایی شبیه خودم بود . البته می دونم خیلی ها وقتی لیست فیلما یا شخصیت های محبوب سینمایی شون رو اسم می برن حتمن به هامون هم اشاره می کنن . یه جور تریپ روشنفکری یا مردم گریزی یا حرکت به سمت عرفان و متافیزیک  و ... . ولی من خیلی وقتا مثل هامون بودن رو با همه ی وجودم حس کردم . وقتی توی ساحل بهش می گن دیوانه و خیلی راحت اجازه می دن به سمت مرگ بره چون لابد دیوانه ها به درد زنده موندن نمی خورن ...... حتا همین الان که دارم این کلمات رو می نویسم بی شباهت به هامون نیستم چون نمی تونم درست و حسابی زمان و مکان نوشتن رو تشخیص بدم . که تو رو مجبور می کنم به خوندن واژه هایی که شاید .... نه . نه . راستش گمان می کنم تو هم یه جورایی شبیه علی عابدینی باشی . که هم علی بود و هم عابد . که پی گمشته ش بود و در جست و جوی معنا . که درست وقتی که باید می بود می رسید از راه و بودنش ، نبودن هامون رو کمرنگ می کرد . حتا وقتی هامون دیدش بالای اون ساختمون بلند مرتبه و حس کرد خیلی دوره ازش و خیال کرد نباید حال خراب خودش حال خوش رفیقش رو خراب کنه ، همون علی بود که دستش رو دراز کرد سمتش که بشه یاورش . رفیقش ...

حالا لابد من هامونم و تو علی و می دونم می فهمی حرفم رو حتا اگه از یه جنس نباشیم . حتا اگه یه وقتایی نبینیم هم رو و گمت کنم توی پیچ و خم زندگی . و می دونم این علی ها هر روز در هیات یک رفیق تازه ظهور می کنند بر من که بشوند دلیل راهم که غرق نشوم در تاریکی و نگردم به دنبال جایی در شب تیره برای آویختن قبایم . که خورشید بتابد بر شب هایم !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 2:28  توسط   | 

تنهایی در قاب

 

سلام سلام !

هوس نمایشگاه عکس به سرتون نزده ؟

زده ؟

خوبه . پس برین موزه ی صبا . نمایشگاه عکس رشد . بخش آموزش و پرورش عین یه بادبادک می بردتون به آسمون . باور ندارین ؟ خودتون برین ، معلوم می شه !

عجله کنین . ۱۴ مهر تموم می شه ها !

 

نشانی : میدان فلسطین . خیابان برادران مظفر . شماره ی ۱۲۵ . موسسه ی فرهنگی هنری صبا .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 9:3  توسط   | 

یاد باد آن روزگاران ...

 

استاد اس ام اس می زند که بپرسد از کی شاگردش بوده ام ؟

سوال خوبی ست و عجیب است که یادم نمی آید تاریخ دقیقش را !!!!!!!! جواب می دهم چند دقیقه وقت

 می خواهم و این بهانه می شود که بروم سروقت گنجه ام . گنجینه ام .

لابه لای مجله ها و کتاب ها ، اولین کتاب کلاسم را پیدا می کنم . اسم استاد را نوشته ام توی کتاب اما تاریخ را نه !!!!

باز هم باید بگردم . می روم سروقت جزوه ها . می گردم و آخر سر پیدایش می کنم . اسفند 85 .

جوابش را می دهم و از استاد می پرسم " یادش به خیر " چی می شد ؟

جواب می دهد :

Heureux  son souvenir !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 2:18  توسط   | 

ببخش بر من اگر ......

 

 فاخته با "  کو "  و "  کو "   آمد کان یار کو ؟

کردش اشارت به گل ، بلبل شیرین نوا

 - مولانا -

 خورشید آرام آرام فرود می آید بر شانه های کوه . فاخته ها ، آشفته و پریشان ، این شاخه ، آن شاخه می کنند و  به عادت هر روزه سراغ یار را از برگ ها می گیرند .

باد می وزد بر شاخه ها و برگ ها به خروش می آیند . باد ، نام یار را برده و دل از برگ ها .

 برگ ها ، دست به دست می دهند ، ‌نام یار را ... 

تبریزی ها ، تب می کنند ، فاخته ها تاب نمی ‌آورند این همه شور را و

 

7

7 7 7

7 7 7 7

 ***

سلام . راستش خیال نداشتم به روز کنم اما ... این متن که یک ماه پیش نوشته شده را می گذارم این جا به رسم دلجویی از او که هرکه بازآید ز در پندارم اوست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 4:20  توسط   | 

برای آمدنت انتظار کافی است ؟

 

مهدی جان ،

سلام !

یک روز گذشت از به دنیا آمدنت . دیروز که همه ی ما منتظرش بودیم ، هم گذشت . دوباره بازگشتم به حالت عادی . همان بی تفاوتی های همیشگی . نمی دانم . شاید ما تنها 24 ساعت انتظار می کشیم . انتظار برای شاد بودن ، شاد خوردن و ... .

 

حس می کنم حکایت من و انتظار کشیدنم شده این که خودم  غلط های خودم  را پیدا کنم  ، زیرشان خط قرمز بکشم  ، رویش درستش را بنویسم و بعد آن ورق را بکنم  از دفترم و بدهم  بر باد .....

 

راستش ، انتظار از آن کلماتی ست که حسابی گیجم می کند و حیران می مانم از فهمیدنش .

نمی دانم چند نفر از ما ، واقعن می دانیم چرا می خواهیم بیایی ، که قرار است چه کار کنی و نقش ما چیست در این میان ؟

نمی دانم توان اجرای عدالت را خواهم داشت یا نه اما

با همه ی این ها ، دلم می خواهد برگردی و برگردانی عدالت گم شده ی زمین را .

 

 

ممنون . ممنون که گاهی آن قدر نزدیکم می شوی که حس می کنم تکان می دهی برگ های روی شاخه ها را .

ممنون که خواندی این نامه ی پریشان را ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 3:23  توسط   | 

شه یارم و شه یارم و شه یارم ....

 

 

باید بنویسم امشب . بنویسم از آن بیت دیوانه کننده ی حضرت مولانا که پیش تر هم پریشانم کرده بود ، بارها !

 رفتم بر درویشی ، گفتا که " خدا یارت "

گویی به دعای او ، ‌شد چون تو شهی یارم

 هرچه قدر هم که چشم هایم خسیس و کم کار باشند ، این بیت ، باران می شود و تر می کند زمین خشک دیدگانم را .....

چه خوب ،‌ چه خوب که .....

چه می لرزاند دل آدم را این بیت !!!!!!

من ، شه یار ،‌ شه یار ، شه یار .......

 

می دانم همه ی خوبی لحظه های امشب ، بابت خوبی های زینت عبادت کنندگان است که عطر شده و پاشیده روی ثانیه های شعبان یک هزار و چهارصد و سی و یک !

 

و چه دقیقه های خوب دیگری در راه است ......

می رسیم به نیمه ی شعبان و خورشیدی که هنوز بیرون نیامده از پشت ابرها ...

 یا الله !

 می دانم خیلی دورم از این که ادعا کنم دوستدارش هستم ،‌ اما دلم تاب نمی آورد که نگویم ،‌ که نخواهم " تمام شود  روزهای دوری  "

 که بخواهم که بیاید که پاک شود " انتظار " از لغت نامه ها ....

 که بخوانم برایش :

 تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما

نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو

 

که چشم هایم خیس شود و از زبان منزوی بخوانم برایش :

 

دل می دهد بشارتم از بازگشتنت

وز روهای  خالی از این اضطراب ها

آن روز دور نیست که فانوس می شوند

در کوچه های آمدنت آفتاب ها

 

حالا  که گوش می کنم به قطعه ی ششم " تنیده در خطوط موازی "  ،‌کاش ،‌ کاش لحظه ای بنوازی تار دلم را یا الله

 

به قول مولانا :

گر بد و نیکیم ،‌ تو از  ما نگیر

ما همه چنگیم و دل ما چو تار

گاه یکی نغمه ی تر می نواز

گاه ز تر بگذر و رو خشک آر

گر ننوازی دل این چنگ را

بس بود اینش که نهی بر کنار

 

می دانی که چه اندازه مشتاق لمس سرانگشتانت است این چنگ بی نوا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:30  توسط   |